تبليغاتX
آذرخــــــــــــــــش
فــــرهــــنگی
 تنهائی
 

آیا احساس خواهی کرد که در این شب ها، من تنهایی خود را با نوشیدن یک گیلاس قهوه جشن میگیرم؟ از حال من مپرس، زیرا آنقدر تنها هستم که یک ماه شده لبخند کسی را ندیده ام، همه چیز فراموشم شده. نمی دانم چرا یک احساس ناشناخته مرا وامیدارد تا فکر کنم که کسی دوستم ندارد. اینجا در اتاق تاریک و تنها لای انبار کتاب هایم فرو می روم و حتا همینجا می خوابم، وقتی از خواب بیدار میشوم و به اطرافم نگاه می کنم، کسی را دور و پیشم نمی یابم، دلم می گیرد، احساس می کنم که دیوارهای اتاق تنگ و تنگتر می شوند و می خواهند مرا در کام خویش فروبرند. از وحشت تنهایی دوباره دست به کتابی میبرم تا درلای ورقهای زرد و پوسیده آن فرو روم و از تنهایی نجات یابم. لای قفسه کتابهایم دستم به کتاب نسبتا حجیمی می خورد. کتاب صد سال تنهایی را بر میدارم. دست هایم به لرزش درمییایند و تنم میلرزد، چهارروز است سفره نان را ندیده ام و کتاب از دستم به زمین می افتد. به خودم لعنت میگویم و کتاب را از زمین بر میدارم تا در گوشه ای از اتاق خزیده و تنهایی ام را با " صد سال تنهایی" پیوند زنم. ای وای ! قسمت من چقدر شوم است. آیا جز تنهایی و ناکامی چیز دیگری در قسمت من نبشته نشده؟ چشم هایم را میبندم، همه جا تاریک است، تاریک همچون سرنوشت خودم. چشم هایم را دوباره باز میکنم، همه چیز دست ناخورده و سرجایش است، شمع کنار تاقچه لرزان است و آخرین نورافشانی زندگی کوتاه اش را به رخم می کشد. ناخودآگاه لبهایم به پرش مییاند و ازهم دور می شوند، آواز لرزان خودم را می شنوم. ...همه چیز تمام شده... همه چیز... دیگر من به درد این زندگی نمی خورم... شاید هم این زندگی به درد من...

|+| نوشته شده توسط آذین آذرخش در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388  |
 او کی بود ؟

 

 او کی بود ؟  

همه جا تار يك بود. هيچ چيز به درستي ديده نمي شد. ناخودآگاه در را باز كردم و دخترك  را پشت آن ایستاده ديدم. سراپای دخترک پوشیده شده بود از برف سپید. چراغ دستي  را که به دست داشتم، به سویش گرفتم. اوهقهق ميگريست. گاه  بغض گلويش می شکست و آوازش بلندتر ميشد.  هوا خيلي سرد بود، دخترک همانند بید در طوفان پائیزی می لرزید. تا چشم کار می کرد همه جا سپید و پوشیده از برف بود، برفی که پیش از آمدن زمستان بر روی شهر هجوم آورده بود. كمپل مخملي را  روی شانه های لرزانش انداختم و باسرعت به گردش پیچاندم و در آغوش گرفتمش. نفس های عميق ميكشيد. دهنش بوي نارس خشكيده ميداد. گويا او را كسي نزدیک دروازه خانه ام رها کرده بود، شاید هم پس از لت و کوب آنجا رهایش نموده بودند. تعجب كردم و به خانه آوردمش. صندلي را با توته هاي ذغال سنگ گرم كردم. دخترك  آهسته احساس گرمي ميكرد و پاهايش را دراز كرد. فكر ميكردي به تن دخترك روح دميده شد. چند لحظه پيش  جسمش سرد بود و حركتی نداشت، مثل این که مرده باشد، اما حالا ناله هايش بلند تر می شد. آهسته نزدش رفتم ونگاه ام را به نگاه اش دوختم. واي چي چشمان ناز و ساغرين. موهايش را آهسته دست کشیدم، خیلی لطیف وخوشبوبود. دلم بود ساعت ها همین کار را ادامه میدادم. دخترک هم مثل این که بدش نمییامد تا کسی چنین با مهربانی موهایش را دست بکشد. توجه ام را لب های گوشتالودش به خود جلب نمود. خیلی هوس انگیز و دلربا به نظر می رسید. دلم نمي خواست  يك لحظه هم چشم هایم را از آن همه زیبائی خداداد دور کنم. چي قامت بر جسته ای داشت. آن شب از خودم نبودم, همه هوش و حواسم درگرو زیبائی او بود. آهسته دست هایش را لای دست هایم گرفتم، آه! چقدر نرم و لطیف! دلم بیقرار شده بود، هرگز یادم نبود پیش از این از دیدن کسی چنین برخود لرزیده باشم. گرمی ذغال سنگ و صندلي، سردی  دخترك را زدوده  بود،  واما برخلاف او تمام وجودم را لرزش خفیف درخود پیچانیده بود. به ساعت دیواری نگاه ام را دوختم، سه بجه ای پس از نیمه شب بود. زمان خیلی سریع حرکت نموده بود و من نمی توانستم مانع حرکت تند آن شوم تا لحظات بیشتری را با آن فرشته ای زیبا داشته باشم. دست هایش  را آهسته رها نمودم، بالشی را كه مادرم از پرهاي نرم كبوتر پرساخته بود زير سرش نهادم. و او را با كمپل گرم پوشاندم. خودم هم درگوشه ای دیگر اتاق درازکشیدم. هيچ یادم نیست چطور به خواب عمیق فرورفتم. ناگهان از خواب پريدم. با عجله بسوی دخترک دیدم، اما او سرجایش نبود.  قلبم درون صندوق سینه به تپش درآمد. چشمم به دستمال سرخی افتاد که دور سرش دیده بودم و او روی بالش رهایش کرده بود، باعجله برداشتمش، بوی اورا میداد، همان بوی آشنا که مست و مدهوشم ساخته بود. فکر کردم شاید بیرون رفته باشد، و يا به آشپزخانه برای چاي تيار كردن. اما اینطور نبود. او رفته بود و مرا با تما رویاهای شب پیش تنها گذاشته بود، رویاهای که زندگی ام را دگرگون ساخت و هدفی شد برای انتظار... تا اورا شاید ببینم.

|+| نوشته شده توسط آذین آذرخش در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388  |
 
 
بالا